پویندگان

 آنان به مرگ وام ندارند
آنان که زندگی را لاجرعه سر کشیدند
آنان که ترس را
 تا پشت مرزهای زمان راندند
آنان به مرگ وام ندارند
 آنان فراز بام تهور
افراشتند نام
آنان
 تا آخرین گلوله جنگیدند
 آنان با آخرین گلوله خود مردند
 آری به مرگ وام ندارند
 آنان
عشاق عصر ما
 پویندگان راه بلا راه بی امید
مادر ! بگو که در تک این خانه خراب
 گل های آتشین
در باغ دامن تو چه سان رشد می کنند ؟
این خواهر و برادر من آیا
شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند ؟
پیش از طلوع طالع
امشب ستارگان به بستر خون خسته خفته اند
بیدار باش را
  
 


پرستوها در باران


 عطر طراوت بود باران
 آغوش خالی بود خاک پاک دامان
 اما ستوه از دست بسته
اما فغان از پای دربند
چشمان پر از ابراند یک شام تاریک
 واندر لبان خورشید لبخند
 آن یک درودی گفت بردوست
 این یک نویدی را صلا داد
تا سرب و باروت
بر ناتمام نغمه هاشان نقطه بنهاد
 عطر جوانی شست باران
آغوش پر آغوش عاشق ماند خاک سرخ دامان