یه داستان ساده اما!!!
من دانشجوى سال دوم رشته پرستاری بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوالآخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اینبود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت میکند چیست؟»
من آن زن نظافتچىرا بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّانام کوچکش را از کجا باید میدانستم؟من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخررا بیجواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کردآیا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب میشود؟استاد گفت: حتماً و ادامهداد: شما در حرفه خود با آدمهاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آنها مهم هستند وشایسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى اگر تنها کارى که میکنید لبخند زدن و سلامکردن به آنها باشد.
من این درس را هیچگاه فراموش نکردهام.