دو بال کوچک نارنجی(عرفان نظرآهاری)
او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی به پشت دروازه ی بهشت رسید ، ایستاد. انگار می خواست چیزی بگوید . چیزی اما نگفت . خدا دستش را گرفت و مشتی اختیار به او داد و گفت: برو، زیرا که اشتباه کردی . اما اینجا خانه ی توست هر وقت که برگردی، و فراموش نکن که از اشتباه به آمرزش راهی هست.
او رفت و شیطان مبهوت نگاهش کرد شیطان کوچک تر از آن بود که او را به کاری وادارد. شیطان موجود بیچاره ای بود که در کیسه اش جز مشتی گناه چیزی نداشت .
او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند،او رفت تا کودکانه اشتباه کند.
او به زمین آمد و اشتباه کرد ، بارها و بارها. اشتباه کرد ، مثل فرشته ی بازیگوشی که گاهی دری را بی اجازه باز می کند، یا دستش به چیزی می خورد و آن را می اندازد.
فرشته ای سر به هوا که گاهی سر می خورد، می افتد و دست و بالش میشکند.
اشتباه های کوچک او مثل لباسی نامناسب بود که گاهی کسی به تن می کند، اما ما همیشه تنها لباسش را دیدیم و هرگز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود. ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرت کردیم و سنگ های ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم.
اما یک روز او بی آنکه چییزی بگوید لباس های نامناسبش را از تن درآورد و اشتباه های کوچکش را دور انداخت و ما دیدیم که او دو بال کوچک نارنجی هم دارد. دو بال کوچک که سالها از ما پنهان کرده بود و پر زد مثل پرنده ای که به آشیانه اش بر میگردد.
او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتی خورشید طلوع می کند، صدایش را می شنویم زیرا او قناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز میخواند.